ما هم آدمیم، گیرم کمی مست!*

تقی مدرسی روان‌‌کاو و نویسنده‌‌ی «یکلیا و تنهایی او»، «آداب زیارت» و چند داستان دیگر است. اولین کتاب و چند داستانش را در ایران منتشر کرد و در همان سال‌‌های جوانی برای تحصیل به آمریکا رفت و ماندگار شد. او بیشتر به واسطه‌‌ی «یکلیا و تنهایی او» شناخته شده است. نویسنده‌‌ای کم‌‌کار، دور از جمع‌‌های معمول ادبی، مشغول به حرفه‌‌ای دیگر، که با انگشت شمار آثار خود تاثیری ماندگار در ادبیات معاصر گذاشته است. او از نسل جوان‌‌های بعد از کودتا، قبل از انقلاب است، در زمان رشد زندگی شهرنشینی در ایران و تغییر چهره‌‌ی شهرهای بزرگ زندگی کرده است. این دوران زمانی است که زندگی کارمندی در ایران اوج می‌‌گیرد. تعداد کارمندان روزبه روز بیشتر می‌‌شود و این شغل، سبک زندگی و هویت جدید و طبقه‌‌ای متفاوت را درجامعه ایجاد می‌‌کند. از نویسندگان آن نسل صادقی و بهار به این  طبقه توجه ویژه داشتند و مدرسی هم از این هویت جدید اجتماعی غافل نبوده است. داستان «یک شب بارانی» از تقی مدرسی، درباره‌‌ی کارمندی از اداره‌‌ی دخانیات است. مردی سی و پنج ساله که تنها با مادرش زندگی می‌‌کند. بنا به سبک زندگی آن دوران، از زمان ازدواج او گذشته و کم کم نیروی مردانه‌‌اش هم تحلیل می‌‌رود. با فکر به این موضوعات آقای انتظامی، کارمند بی‌‌حاشیه‌‌ی داستان،. یک روز بی‌‌مقدمه بعد از ساعت کار اداره بیرون می‌‌زند، مست می‌‌کند و سیاه مستی گریبانش را می‌‌گیرد. داستان در ظاهر همین است. حادثه‌‌ی پیچیده‌‌ای ندارد. کنش و واکنش نفس‌‌گیری در آن نیست. دقیقا به سبک زندگی کارمندی، روتین، ساده و بی‌‌هیجان می‌‌گذرد. اما در پس این ظاهرِ آرام و کراوات‌‌های مرتب و کت‌‌های اتو کشیده، همه چیز آنقدر آرام نیست.

در واکاوی داستان‌‌های مدرسی نمی‌‌توان از این نکته گذشت که او  نویسنده‌‌ای اهل نشانه و اشاره است. این را می‌‌توان از داستان «یکلیا و تنهایی او» به خوبی دریافت. مدرسی از آن دسته نویسندگانی نیست که چیزی را بی دلیل در داستانش بیاورد و همه چیز در کنار هم آن مفهوم نهایی را می‌‌سازد، همانطور که یک داستانِ کارشده و با فکر باید چنین باشد. احمد انتظامی در «یک شب بارانی» کارمندی تک افتاده و تنهاست، نه فقط به واسطه‌‌ی تجرد که در محیط کاری نیز هیچ دوست و همصحبتی ندارد. او کاملا خارج از جمع دیگران و غریبه با شهر و آدم‌‌ها و لذاتشان است. انتظامی  سابق بر این معلم مدرسه‌‌ی پسرانه بوده و بنا به دلایلی که در داستان مطرح نمی‌‌شود به کارمندی رو آورده است. در زمانی که مدرسی  داستان را می‌‌نوشته این تغییر شغل، ارتقا طبقه و اعتبار اجتماعی با خودش آورده که در عکس‌‌العمل نصرت (هم صحبت کافه) و آدم‌‌های کافه‌‌نشین  این اختلاف را می‌‌توانیم ببینیم. تمام رویاپردازی انتظامی که با لذت‌‌طلبی و انتقام جوییِ توامان همراه است، خلاصه می‌‌شود در یک شب مستی با همکاران و نشان دادن پلشتی رفتارشان و به چهارمیخ نقد کشیدنشان. او مردی ساده است که هرچند می‌خواهد خود را هفت خط و زرنگ و توانا به هر خلافی نشان بدهد، اما توان چنین کارهایی را ندارد. مسلک او همان معلمی است که وظیفه‌‌اش رشد دادن و اعتلای بچه‌‌های مردم است. او در ظاهر کارمند اداره‌‌ی دخانیات است که ماده‌‌ای مضر تولید می کند اما در درون تمام هم و غمش این است که بدی‌‌های دیگران را به آنها نشان بدهد و گفت و گو کند تا شرایط را اصلاح کند. اشاره به این تغییر شغل پشتوانه‌‌ی شخصیتی محکمی برای تمام تضادها، رفتارهای متناقض و میل به خطابه‌‌ خوانی‌‌های انتظامی می‌‌سازد. خواننده به تمام افکار و احساسات انتظامی اشراف دارد چرا که نویسنده برای روایت داستان از زاویه دید سوم شخص محدود به ذهن شخصیت استفاده کرده است، اما این راوی کمی فراتر می‌‌رود و در بخش زیادی از داستان از زبان انتظامی حرف می‌‌زند نه فقط با اشراف به افکار او، راوی با شخصیت همراه می‌‌شود. نویسنده بازیگوشانه شکلی از زاویه دید را نشان می‌‌دهد که در قالب سوم شخص تمام احوال اول شخص را بیان می‌‌کند. به این ترتیب علاوه بر آنکه احساسات و افکار را می گوید اما همچنان میان خواننده و شخصیت فاصله‌‌ای است، حتی بیشتر آنکه میان راوی و شخصیت هم فاصله است. تمام این‌‌ها فضایی را می‌‌سازد که تک افتادگی و تنهایی و سردرگمی انتظامی را بیشتر نشان می‌‌دهد. زمانی که انتظامی به سرش می‌‌زند تا به کافه برود، مست کند تا قدرت خود را در همه‌‌ی خلاف‌‌های معقول و نامعقول نشان دهد «شب مثل زائویی که فارغ نشده باشد روی آسفالت خیابان نفس می کشید.» مدرسی حالا شخصیت خود را کامل ساخته و فضای ملتهب را با توصیف‌‌هایش نشان می‌‌دهد. شب که آبستن حادثه است و خانه‌‌هایی که در دید انتظامیِ مست، کوچه را تنگ می‌‌کنند نشان از واقعه‌‌ای نزدیک است. اما این واقعه نه حادثه‌‌ای بیرونی که کاملا درونی است. کارمند ساده‌‌ی اداره‌‌ی دخانیات با تمام ادعایی که پیش خود دارد از اینکه در مستی چه قهار است، با مردی غریبه (نصرت) در کافه‌‌ای گذری به گپ و گفت می‌‌نشیند. در فاصله نوشیدن‌‌های مداوم، نصرت از گربه‌‌اش می‌‌گوید که طبعش به شکار موش مایل شده اما خودش دست به شکار نمی‌‌برد. حرف به درازا می‌‌کشد و وقت بیرون رفتن صحبت از فاحشه‌‌ای جذاب و دست نیافتنی  می‌‌شود که نصرت می‌‌شناسد و می‌‌خواهد به انتظامی معرفی‌‌اش کند. حرف را خود انتظامی راه می اندازد و درخواست را می دهد اما بعد از آنکه پیشنهاد نصرت جدی می‌‌شود پا پس می‌‌کشد. می‌‌ترسد. بهانه جور می‌‌کند تا ماجرا را به شبی دیگر موکول کند، به وقت گل نی. او در ذات خود لذتی همراه با خشونت و گناه را طلب می‌‌کند اما موش زنده‌‌ی اسیر شده که مقابلش قرار می‌‌گیرد، آنقدر تعلل می‌‌کند که فرصت از دست می‌‌رود. او می‌‌ترسد خارج از چهارچوب‌‌های اخلاقی‌‌اش عمل کند. در وراجی‌‌های سیاه مستی‌‌اش قبل از آنکه بیهوش شود، زمانی که هر فرد دیگری به فحاشی و یاوه گویی می‌‌افتد، او به دنبال صلح است، جلب همراهی مردمانی که حتی زبانشان را نمی‌‌داند، او دنبال آشتی دادن آدم‌‌ها با هم است، با این ایده که ما همه آدمیم، چیزی که خودش هم با شک آن‌‌را بیان می‌‌کند چرا که کم کم فهمیده آدم بودن جسارت و گاه حتی پلشتی بیشتری می‌‌خواهد که او به علاوه‌‌ی تمام خاطرات پدر و پدربزرگش هم تهی از آنند. این جاست که باز نویسنده از  توصیف کمک می‌‌گیرد «خیابان‌‌ها‌‌ی بیهوش شهر زیر نفس سرد صبح جان می باختند.»  زائوی دیشب حالا نفسش سرد شده و خیابان دارد جان می‌‌دهد. حادثه‌‌ی شوم به پایان رسیده است. انتظامی با خود واقعی‌‌اش رو به رو شده، خودی که حالا دیگر نمی‌‌تواند غریبگی با او را پنهان کند و در حضور مامور ثبت اسناد اعتراف می‌‌کند که نام خود را نمی‌‌داند. این نه فقط از مستی که به واسطه‌‌ی سال‌‌ها فریب خود است. او از آخرین بازمانده‌‌های مردمانی است که هنوز به خوبی، صلح و به نیک سرشتی ذات انسان اعتقاد دارند اما افتاده میان روزگار سرد،  بی‌‌روح و پر از پلشتی، یک روز بالاخره چشم‌شان به حقایق جهان و ناتوانی خود باز می‌‌شود.

 

*این یادداشت پیشتر در سایت کاوه‌نامه منتشر شده است.

http://kavehfouladinasab.ir/n-90822-e/

 


برچسب‌ها: داستان کوتاه ایرانی, بازآفرینی واقعیت اثر سپانلو, پوشه
نوشته شده توسط نوری در پنجشنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۰ |

نام کتاب: مبانی روانکاوی فروید_لکان

نویسنده: کرامت موللی

ناشر: نشر نی

ذره‌‌بینی برای یافتنِ خود*

بعضی افراد در حیطه‌‌ی کاری خود نام‌‌آشنا هستند، اما برخی شهرتی فراتر از یک رشته دارند. این افراد تاثیرشان نه فقط در یک حرفه که به زیرساخت‌‌های فکری بشری گسترش یافته است. فروید، لکان و در کنار آنها یونگ، کسانی هستند که از حیطه‌‌ی روان‌‌شناسی به چنین شهرتی رسیده‌‌اند. آنها فقط نظریات روان‌‌شناسانه برای درمان اختلالات روانی ارائه نکردند؛ کار آنها بالاتر از درمانِ صرف بوده و  به جهان بینیِ بشر شاخ و برگ دادند. فروید عصب‌‌شناسی آلمانی بنیان‌‌گذار روان‌‌کاوی بود و ژان لکان پزشک و روان‌‌کاو فرانسوی بر ستون‌‌های تفکر فروید بنایی دیگر ساخت و تحولی در این رشته ایجاد کرد. از این‌‌رو بررسی آراء و نظرات این دو در حوزه روان‌‌کاوی و روانشناسی اهمیت به سزایی دارد. کتاب «مبانی روان‌‌کاوی فروید_لکان» تالیف دکتر کرامت موللی به معرفی لکان و بررسی دیدگاه‌‌های او می‌‌پردازد و نظرات او را با سبک روان‌‌کاوی _ روان‌‌شناسی فروید مقایسه می‌‌کند. جایی که لکان در مسیر فروید حرکت کرده و جایی که با ارائه‌‌ی دیدگاهی متفاوت مسیر تازه‌‌ای در شناخت روان انسان گشوده است. نگارش کتابی با این مضمون که اصول و پایه‌‌ی تفکری دو روان‌‌کاو بزرگ را در قیاس با هم بررسی می‌‌کند، به خودی خود بسیار ارزشمند است. استقبال از آن و چاپ‌‌های متعدد نشان از درک این ارزش از طرف خوانندگان در طول این سال‌‌هاست. روان‌‌کاوی نه فقط شیوه‌‌ی درمانی برای عوارض روانی است که حتی به واسطه‌‌ی شناخت خود می‌‌توان از آن برای اعتلای سطح روان و تفکر و بالطبع اعتلای سبک زندگی، بهره برد. روان‌‌کاوی از انسان می‌‌پرسد و « پرسش از انسان است و پاسخ همواره منوط به نسبت و رابطه ای است که ادمی در مورد خودش و عالم خود داراست». پس روان‌‌کاوی نه فقط شیوه‌‌ی درمان که شیو‌‌ه‌‌ای برای زندگی بهتر و شناخت خود  است.

 این خود کیست و ارتباطش با عالم چگونه است. بررسی خود در حال حاضر بدون در نظر گرفتن سابقه و زندگی از سر گذرانده مسیری پرخطاست و چنانچه موللی نیز در کتاب متذکر شده است « روانکاوی تجدید عهد با تاریخ و گذشته است. » گذشته‌‌ای که هیچ‌‌گاه تمام نمی‌‌شود و از آن جهت اهمیت دارد که به حال تعلق دارد. رسیدن به شیوه‌‌ای برای این شناخت و واکاوی گذشته بسیار دشوار است و بدون دانش لازم می‌‌تواند گمراه کننده نیز باشد. توجه و احاطه‌‌ی موللی به این موضوع را می توان در شیوه‌‌ی نگارش کتاب  و بررسی قدم به قدم مفاهیم پایه‌‌ای دید که آن را به اثری قابل فهم برای تمامی علاقمندان تبدیل کرده است. این کتاب با معرفی لکان و شرح مختصری از زندگی و شرایط زمانه‌‌ی او شروع می‌‌شود. در عین حال به شکل تخصصی به روند بسط و تکامل دیدگاهش و نقطه‌‌ عطف‌‌های زندگی‌‌ حرفه‌‌ای او می پردازد. این فصل ابتدایی به همراه مقدمه‌‌ی کتاب، سخت‌‌خوان هستند و گاهاً زبانی پرطمطراقی دارند، اما از این مانع در فصول بعدی خبری نیست و به جز بعضی معادل‌‌سازی‌‌های فارسی برای اصطلاحات روان‌‌شناسی که  شاید به نظر ناآشنا بیایند و دلیل آن متداول بودن معادل‌‌های انگلیسی در جامعه‌‌ی علمی است، در باقی کتاب زبان روان و بیان کاملا روشن است. در فصول بعدی به ترتیب، دکتر موللی به شرح مطالبی می‌‌پردازد که پایه‌‌های درمانی در روانکاوی_ روانشناسی است و نقاط افتراق دو دیدگاه لکان و فروید را در هر مبحث به زبانی شیوا، ساده و با مثال‌‌هایی قابل فهم بیان می‌‌کند. بخش مهمی از کتاب نیز به بررسی تک به تک مهمترین عوارض روانی و بررسی آنها بنا بر دیدگاه‌‌های فروید- لکان اختصاص داده شده است. به عنوان مثال در بحث مربوط به مالیخولیا همراه با تعریف عارضه به نظریات فروید در این‌‌مورد اشاره شده و قسمت‌‌هایی از مقالات او در ارتباط با مالیخولیا و موضوعات مرتبط با آن مانند سوگ، آورده شده است. پس از این به بررسی نظر لکان پرداخته شده و با وجودی که مالیخولیا از مباحثی نیست که لکان به آن چندان توجهی کرده باشد اما به دلیل اهمیت موضوع، موللی در کتابش به آن پرداخته است. از این حیث کتاب حاضر نه فقط اثری مقایسه‌‌ای در روان‌‌کاوی که حتی به عنوان مرجعی پایه برای شناخت عوارض روانیِ پرتاثیر و چندجانبه نیز می‌‌تواند مورد توجه باشد. به واسطه‌‌ی چنین خصوصیاتی این اثر می‌‌تواند برای دانشجویان رشته روان‌‌شناسی به عنوان مرجعی گران‌‌بها شناخته شود که آنها را در شناخت بهتر و کاملتر دیدگاه‌‌های لکان و استفاده‌‌ی از آنها در پروسه‌‌ی درمان مراجعانشان، یاری دهد. البته همانطور که گفته شد روند بیان این مباحث و چینش آنها در کتاب بسیار هوشمندانه است و دکتر موللی پس از فصل ابتدایی که شرح آن رفت به تعریف مفصل و کاملی از بحث رانش در دو دیدگاه لکان و فروید پرداخته و این مبحث را که در روان‌‌‌‌کاوی بسیار اهمیت دارد به شرح و بسط واکاوی می‌‌کند تا خواننده برای رسیدن به مباحث دیگر آماده شود و به همین ترتیب قدم به قدم با مباحث پیچیده‌‌تر چون ساحت رمز و اشارات، هویت، حیث خیالی و انواع بیماری‌‌ها آشنا می‌‌شود. از این حیث «مبانی روان‌‌کاوی فروید- لکان» کتابی صرفا مناسب متخصصین با سابقه و یا دانشجویان مقاطع بالای روان‌‌شناسی  نیست، هرچند که آنها هم بهره‌‌ی زیادی از کتاب خواهند برد. اما جدای این موضوع، کتاب حاضر خصوصیتی دیگر دارد که شایسته توجه است. این خصوصیت علاوه بر آن که  به ذاتِ کار لکان باز می‌‌گردد به شیوه‌‌ی نگارش کتاب و انتخاب موضوعات مورد بحث نیز مرتبط است. لکان به صورت ویژه به عملکرد زبان در روان‌‌کاوی و نقش آن در تفکر توجه نشان داده و در این زمینه از نظریات سوسور و استراوس استفاده کرده است. همچنین در بحث ایجاز که در این کتاب مورد بررسی قرار گرفته به نقش ایجاز در روان‌‌کاوی و ارتباط و تاثیر آن بر نقش ناخودآگاه در بازنمایی نماد پرداخته است. این دو بحث که موللی در کتاب حاضر بر شرح آن تاکید و تامل ویژه داشته است در حوزه‌‌ی ادبیات، سینما و بسیاری از شاخه‌‌های هنری همواره مورد توجه بوده‌‌اند. سال‌‌هاست که منتقدین  با استفاده از  نظریات سوسور و استراوس به نقد آثار می‌‌پردازند. از همین روست که در حوزه‌‌ی نقد و علی الخصوص نقد روان‌‌شناسانه، شناخت دیدگاه‌‌های لکان و نظریات او بسیار اهمیت دارد و آشنایی با آن برای فعالان عرصه‌‌ی ادبیات نیز لازم است. همانطور که شرح داده شد موضوعات مطرح شده در کتاب متنوع و گاهاً پیچیده هستند و اگر خواننده به دنبال کتابی ساده و عمومی از روانشناسی است به احتمال زیاد از این کتاب ناامید خواهد شد. در عین حال فراگیری موضوع کتاب و تاثیر همه جانبه‌‌ی نظریات لکان و دامنه‌‌ی نفوذ گسترده‌‌ی آن، به همراه بیان دقیق و تا حد امکان ساده شده‌‌ی موللی کتاب « مبانی روان‌‌کاوی فروید- لکان» را به کتابی خواندنی و مفید برای اقشار مختلف تبدیل کرده است.   

 

*این مرورنویسی پیش‌تر در سایت وینش منتشر شده است.

.https://vinesh.ir/%d9%84%da%a9%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d9%81%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%af%d8%8c-%d8%b0%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d8%a8%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%db%8c%d8%a7%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%af/


برچسب‌ها: وینش, مرورنویسی, پوشه
نوشته شده توسط نوری در شنبه هفتم فروردین ۱۴۰۰ |

یک جای خالی*

بودنِ بعضی‌‌ها دل را می‌‌زند، انگار که زیادی‌‌اند حتی اگر چند دقیقه باشند. بعضی‌‌ها همیشه کمند. شاید فقط لحظه‌‌ای کوتاه بوده‌‌اند اما جایشان همیشه خالی‌‌ است. نبودنشان چیزی از هوای اطراف کم می‌‌کند. بعضی‌‌ها طوری هستند که نبودنشان با هیچ چیز و هیچ کسی پر نمی‌‌شود. این‌‌ها در شخصیت‌‌شان چیزی خاص و متفاوت است که حضورشان را چنین تکرار نشدنی می‌‌کند. این ‌‌جای خالی‌‌ می‌‌تواند در قلب آدم باشد، جایی در زندگی شخصی و یا جایی در ادبیات. یکی از همین صندلی‌‌های زود خالی شده‌‌ی ادبیاتِ ما، جای بهرام صادقی بوده است. نویسنده‌‌ای که کم نوشت، فقط دو کتاب و چندتایی شعر، اما یک‌تنه چنان تکانی به داستان نویسی معاصر داد که هنوز ارتعاش آن را حس می‌‌کنیم. سبک صادقی موجی در ادبیات نبود که پیرو و دنباله‌‌رویی داشته باشد. شیوه‌‌ی خاص نگاه به جهان، طرز بودنی متفاوت، دل‌زدگی از حوادث دوران و کمی ناامیدی را که به طنزی بی‌‌نظیر و بیانی بسیار متفاوت بیامیزیم، بهرام صادقی را می‌‌سازد. «سنگر و قمقمه‌‌های خالی» تنها مجموعه داستان اوست. مجموعه‌‌ای با داستان‌‌هایی متفاوت از سبک و سیاق دوران خود، هر چند آمیخته به دل‌مردگی و خستگیِ اجتماعی که بعد از کودتای 28 مرداد یقه‌‌ی مردمان را گرفته بود. داستان‌‌های این مجموعه بیشتر روایتِ آدم‌‌هاست؛ روایتِ شخصیت‌‌های متفاوت از آنچه پیش‌تر گفته شده. حوادث و ماجراها در این مجموعه نقش دوم را دارند. حتی در داستان «سراسر حادثه» نیز برخلاف نامش، چنین است. «سراسر حادثه» ماجرای خانه‌‌ای مستاجرنشین است. مادر و سه پسرش که مالک ساختمان هستند، دو برادر به نام‌‌های بلبل و درویش، مازیار مستاجری تنها و در نهایت مهاجر و همسرش که همه مستاجران این خانه‌‌اند. ترکیبی شلوغ، غریب و آشفته که با شخصیت‌‌های عجیبی که هر کدام از این افراد دارند، حکایتی پیچیده‌‌تر می‌‌سازد. حادثه‌‌ی داستان مهمانی‌‌ یلدایی است که با مستی صاحبخانه و مهمان‌‌ها به آشوب کشیده می‌‌شود. نه در این مستی چیز خاصی افشا می‌‌شود، نه در ظاهر اتفاق ویژه‌‌ای می‌‌افتد. اما حادثه‌‌ای عظیم به واقع در جایی  رخ می‌‌دهد.

داستان «سراسر حادثه» پر از تقابل است. شخصیت‌‌ها را جدای از تقابل زنانه – مردانه، می‌‌توان جفت به جفت در مقابل هم قرار داد. درویش و بهروز با رابطه‌‌ی مریدی و مرادی مضحکشان در یک طرف ماجرا هستند. رابطه‌‌ای که خود درویش که مراد است به آن اعتقادی ندارد و نه از روی فضیلت یکی و طلب یکی دیگر، که بیشتر از سر بیکاری هر دوی آن‌‌ها به وجود آمده است. در طرف دیگر ماجرا برادربزرگتر و مهاجر هستند که به ظاهر عقلای جمع و بزرگتران مجلس‌‌اند. مرید و مراد طرفدار شرق‌‌اند و بزرگتر‌‌ها طرفدار غرب، یک گروه دنبال تفکر و منفعت و کار، دیگری دنبال رها کردن همه چیز. میان این دو گروه، مازیار و بلبل جفت بی‌‌طرف و منفعل داستان‌‌اند. هرچند که انفعال این دو با دو زن ساختمان متفاوت است، چون این دو در جمع حضور دارند و حرف می‌‌زنند، اما دو زن حضورشان در جمع تاثیری ندارد. تمامی این تقابل‌‌ها در یک ساختمان و حضور موش معلوم الحال در پایان، نشانگان سمبلیک بودن داستان را تکمیل می‌‌کند. ساختمانی که بدل از جامعه است. مردمانی که هر کدام گرفتارِ حال خویش و درگیر با اطرافیان و ناتوان در برقراری ارتباط صحیح هستند. جمعی که خودش هم نمی‌‌داند چه هست و چه نیست. و مسعود تک افتاده‌‌ی این جمع، نشان نسل آینده‌‌ای که هیچ راه فراری ندارد و تمام عمر محکوم به بودن با چنین جمعی و یکی مثل آنها شدن است. این جمع نامتجانس همان  اتوبوسی که راه می‌‌افتد و در آخر خدا می‌‌داند به کدام دره خواهد افتاد. شرح حالی از تمام جامعه‌‌ی حول و حوش نگارش داستان است. اما چنین روایتی از جامعه پیش از «سراسر حادثه» و پس از آن هم بسیار بوده است. آنچه که داستان را متفاوت می‌‌کند، وجه سمبولیک آن و یا انعکاس شرایط جامعه نیست، که آن هم هست اما فراتر از آن، قدرت ساخت چنین جمعی است که «سراسر حادثه» را یک حادثه می‌‌کند، وگرنه اینکه نه پیرنگ طبق عرف است و نه گره و گره گشایی چندان پررنگ. به ظاهر هم تعداد شخصیت‌‌ها برای یک داستان کوتاه زیاد است، اما  همین آشفتگی بخشی از ساختار معنایی داستان است. تک به تک افراد نه آنچنان خاص و یگانه‌‌اند که به شخصیت نزدیک شده باشند و نه چنان در قالبی فرو رفته که تیپ باشند. سایه‌‌ای از هر کدام را می‌‌توان در گروهی از جامعه دید اما بیشتر می‌‌توان گفت تمامی این جمع حضوری برساخته از جهان خاص این داستان دارند.  دیوانگی هر کدام در کنار مضحک بودن دیگری معنا و منطق پیدا می‌‌کند.  شخصیت‌‌هایی اغراق شده، به هجو کشیده شده و متناقض که یا مثل مهاجر پس از مستی خود را افشا می‌‌کنند یا مثل مازیار بلاتکلیف میان روشنفکری و یاوه گویی می‌‌مانند. هیچ کدام نه ادعایی دارند و نه بار اضافه‌‌ای را به دوش می‌‌کشند، همه به یک اندازه هیچ‌‌اند در تقلای بودن.  طنز داستان نه در موقعیت که در شدت فرومایگی و بیهودگی تک به تک این شخصیت‌‌هاست. نثر ویژه‌‌ی داستان نیز این فضای هجو و طنز را تشدید می‌‌کند. کلام متکلف و متبخترانه از یک سو و عربده‌‌کشی‌‌های بعد از مستی از یک سو. گفت و گوهای چاپلوسانه و همه بحث‌‌های بیهوده‌‌ای که باز می‌‌شود و بی فایده رها می‌‌شود. به هست و نیست هیچ حرفی و ماجرایی و حضوری در این داستان نمی‌‌توان دل بست که همه چیز با یک دعوا و مستی و فراموشی رشته‌‌ی سخن تغییر می‌‌کند. حتی روحیه‌‌ی مادر که ناتوان از فراموش کردن رشته‌‌ی اصلی کلام است، تلویحا توسط راوی نهی می‌‌شود. راوی‌‌ای که خودش درباره‌‌ی تک به تک افراد نظری مستقل دارد و دور از انصاف نیست او را هم یکی از شخصیت های داستان بدانیم، نه فقط راوی ماجرا. چنین آشفته بازارِ پرصدایی، فضایی پرتنش می‌‌سازد تا هر کدام از شخصیت‌‌های داستان ساز ناکوک خود را بزند و از صحنه برود. ساخت چنین شخصیت‌‌هایی که ملغمه‌‌ای از بیهوده بودن و یاوه سرایی و تناقض هستند و ساخت جهانی باور پذیر از تمام اغراق‌‌ها و مضحک بودن شخصیت‌‌ها، حادثه‌‌ی اصلی و بی‌تکرار داستان «سراسر حادثه» است.

 

 

 

* این یادداشت پش‌تر در سایت کاوه فولادی‌نسب منتشر شده است.

http://kavehfouladinasab.ir/n-90721-a/


برچسب‌ها: داستان کوتاه ایرانی, بازآفرینی واقعیت اثر سپانلو, پوشه
نوشته شده توسط نوری در دوشنبه دوم فروردین ۱۴۰۰ |