ما هم آدمیم، گیرم کمی مست!*
تقی مدرسی روانکاو و نویسندهی «یکلیا و تنهایی او»، «آداب زیارت» و چند داستان دیگر است. اولین کتاب و چند داستانش را در ایران منتشر کرد و در همان سالهای جوانی برای تحصیل به آمریکا رفت و ماندگار شد. او بیشتر به واسطهی «یکلیا و تنهایی او» شناخته شده است. نویسندهای کمکار، دور از جمعهای معمول ادبی، مشغول به حرفهای دیگر، که با انگشت شمار آثار خود تاثیری ماندگار در ادبیات معاصر گذاشته است. او از نسل جوانهای بعد از کودتا، قبل از انقلاب است، در زمان رشد زندگی شهرنشینی در ایران و تغییر چهرهی شهرهای بزرگ زندگی کرده است. این دوران زمانی است که زندگی کارمندی در ایران اوج میگیرد. تعداد کارمندان روزبه روز بیشتر میشود و این شغل، سبک زندگی و هویت جدید و طبقهای متفاوت را درجامعه ایجاد میکند. از نویسندگان آن نسل صادقی و بهار به این طبقه توجه ویژه داشتند و مدرسی هم از این هویت جدید اجتماعی غافل نبوده است. داستان «یک شب بارانی» از تقی مدرسی، دربارهی کارمندی از ادارهی دخانیات است. مردی سی و پنج ساله که تنها با مادرش زندگی میکند. بنا به سبک زندگی آن دوران، از زمان ازدواج او گذشته و کم کم نیروی مردانهاش هم تحلیل میرود. با فکر به این موضوعات آقای انتظامی، کارمند بیحاشیهی داستان،. یک روز بیمقدمه بعد از ساعت کار اداره بیرون میزند، مست میکند و سیاه مستی گریبانش را میگیرد. داستان در ظاهر همین است. حادثهی پیچیدهای ندارد. کنش و واکنش نفسگیری در آن نیست. دقیقا به سبک زندگی کارمندی، روتین، ساده و بیهیجان میگذرد. اما در پس این ظاهرِ آرام و کراواتهای مرتب و کتهای اتو کشیده، همه چیز آنقدر آرام نیست.
در واکاوی داستانهای مدرسی نمیتوان از این نکته گذشت که او نویسندهای اهل نشانه و اشاره است. این را میتوان از داستان «یکلیا و تنهایی او» به خوبی دریافت. مدرسی از آن دسته نویسندگانی نیست که چیزی را بی دلیل در داستانش بیاورد و همه چیز در کنار هم آن مفهوم نهایی را میسازد، همانطور که یک داستانِ کارشده و با فکر باید چنین باشد. احمد انتظامی در «یک شب بارانی» کارمندی تک افتاده و تنهاست، نه فقط به واسطهی تجرد که در محیط کاری نیز هیچ دوست و همصحبتی ندارد. او کاملا خارج از جمع دیگران و غریبه با شهر و آدمها و لذاتشان است. انتظامی سابق بر این معلم مدرسهی پسرانه بوده و بنا به دلایلی که در داستان مطرح نمیشود به کارمندی رو آورده است. در زمانی که مدرسی داستان را مینوشته این تغییر شغل، ارتقا طبقه و اعتبار اجتماعی با خودش آورده که در عکسالعمل نصرت (هم صحبت کافه) و آدمهای کافهنشین این اختلاف را میتوانیم ببینیم. تمام رویاپردازی انتظامی که با لذتطلبی و انتقام جوییِ توامان همراه است، خلاصه میشود در یک شب مستی با همکاران و نشان دادن پلشتی رفتارشان و به چهارمیخ نقد کشیدنشان. او مردی ساده است که هرچند میخواهد خود را هفت خط و زرنگ و توانا به هر خلافی نشان بدهد، اما توان چنین کارهایی را ندارد. مسلک او همان معلمی است که وظیفهاش رشد دادن و اعتلای بچههای مردم است. او در ظاهر کارمند ادارهی دخانیات است که مادهای مضر تولید می کند اما در درون تمام هم و غمش این است که بدیهای دیگران را به آنها نشان بدهد و گفت و گو کند تا شرایط را اصلاح کند. اشاره به این تغییر شغل پشتوانهی شخصیتی محکمی برای تمام تضادها، رفتارهای متناقض و میل به خطابه خوانیهای انتظامی میسازد. خواننده به تمام افکار و احساسات انتظامی اشراف دارد چرا که نویسنده برای روایت داستان از زاویه دید سوم شخص محدود به ذهن شخصیت استفاده کرده است، اما این راوی کمی فراتر میرود و در بخش زیادی از داستان از زبان انتظامی حرف میزند نه فقط با اشراف به افکار او، راوی با شخصیت همراه میشود. نویسنده بازیگوشانه شکلی از زاویه دید را نشان میدهد که در قالب سوم شخص تمام احوال اول شخص را بیان میکند. به این ترتیب علاوه بر آنکه احساسات و افکار را می گوید اما همچنان میان خواننده و شخصیت فاصلهای است، حتی بیشتر آنکه میان راوی و شخصیت هم فاصله است. تمام اینها فضایی را میسازد که تک افتادگی و تنهایی و سردرگمی انتظامی را بیشتر نشان میدهد. زمانی که انتظامی به سرش میزند تا به کافه برود، مست کند تا قدرت خود را در همهی خلافهای معقول و نامعقول نشان دهد «شب مثل زائویی که فارغ نشده باشد روی آسفالت خیابان نفس می کشید.» مدرسی حالا شخصیت خود را کامل ساخته و فضای ملتهب را با توصیفهایش نشان میدهد. شب که آبستن حادثه است و خانههایی که در دید انتظامیِ مست، کوچه را تنگ میکنند نشان از واقعهای نزدیک است. اما این واقعه نه حادثهای بیرونی که کاملا درونی است. کارمند سادهی ادارهی دخانیات با تمام ادعایی که پیش خود دارد از اینکه در مستی چه قهار است، با مردی غریبه (نصرت) در کافهای گذری به گپ و گفت مینشیند. در فاصله نوشیدنهای مداوم، نصرت از گربهاش میگوید که طبعش به شکار موش مایل شده اما خودش دست به شکار نمیبرد. حرف به درازا میکشد و وقت بیرون رفتن صحبت از فاحشهای جذاب و دست نیافتنی میشود که نصرت میشناسد و میخواهد به انتظامی معرفیاش کند. حرف را خود انتظامی راه می اندازد و درخواست را می دهد اما بعد از آنکه پیشنهاد نصرت جدی میشود پا پس میکشد. میترسد. بهانه جور میکند تا ماجرا را به شبی دیگر موکول کند، به وقت گل نی. او در ذات خود لذتی همراه با خشونت و گناه را طلب میکند اما موش زندهی اسیر شده که مقابلش قرار میگیرد، آنقدر تعلل میکند که فرصت از دست میرود. او میترسد خارج از چهارچوبهای اخلاقیاش عمل کند. در وراجیهای سیاه مستیاش قبل از آنکه بیهوش شود، زمانی که هر فرد دیگری به فحاشی و یاوه گویی میافتد، او به دنبال صلح است، جلب همراهی مردمانی که حتی زبانشان را نمیداند، او دنبال آشتی دادن آدمها با هم است، با این ایده که ما همه آدمیم، چیزی که خودش هم با شک آنرا بیان میکند چرا که کم کم فهمیده آدم بودن جسارت و گاه حتی پلشتی بیشتری میخواهد که او به علاوهی تمام خاطرات پدر و پدربزرگش هم تهی از آنند. این جاست که باز نویسنده از توصیف کمک میگیرد «خیابانهای بیهوش شهر زیر نفس سرد صبح جان می باختند.» زائوی دیشب حالا نفسش سرد شده و خیابان دارد جان میدهد. حادثهی شوم به پایان رسیده است. انتظامی با خود واقعیاش رو به رو شده، خودی که حالا دیگر نمیتواند غریبگی با او را پنهان کند و در حضور مامور ثبت اسناد اعتراف میکند که نام خود را نمیداند. این نه فقط از مستی که به واسطهی سالها فریب خود است. او از آخرین بازماندههای مردمانی است که هنوز به خوبی، صلح و به نیک سرشتی ذات انسان اعتقاد دارند اما افتاده میان روزگار سرد، بیروح و پر از پلشتی، یک روز بالاخره چشمشان به حقایق جهان و ناتوانی خود باز میشود.
*این یادداشت پیشتر در سایت کاوهنامه منتشر شده است.
http://kavehfouladinasab.ir/n-90822-e/