یک جای خالی*
بودنِ بعضیها دل را میزند، انگار که زیادیاند حتی اگر چند دقیقه باشند. بعضیها همیشه کمند. شاید فقط لحظهای کوتاه بودهاند اما جایشان همیشه خالی است. نبودنشان چیزی از هوای اطراف کم میکند. بعضیها طوری هستند که نبودنشان با هیچ چیز و هیچ کسی پر نمیشود. اینها در شخصیتشان چیزی خاص و متفاوت است که حضورشان را چنین تکرار نشدنی میکند. این جای خالی میتواند در قلب آدم باشد، جایی در زندگی شخصی و یا جایی در ادبیات. یکی از همین صندلیهای زود خالی شدهی ادبیاتِ ما، جای بهرام صادقی بوده است. نویسندهای که کم نوشت، فقط دو کتاب و چندتایی شعر، اما یکتنه چنان تکانی به داستان نویسی معاصر داد که هنوز ارتعاش آن را حس میکنیم. سبک صادقی موجی در ادبیات نبود که پیرو و دنبالهرویی داشته باشد. شیوهی خاص نگاه به جهان، طرز بودنی متفاوت، دلزدگی از حوادث دوران و کمی ناامیدی را که به طنزی بینظیر و بیانی بسیار متفاوت بیامیزیم، بهرام صادقی را میسازد. «سنگر و قمقمههای خالی» تنها مجموعه داستان اوست. مجموعهای با داستانهایی متفاوت از سبک و سیاق دوران خود، هر چند آمیخته به دلمردگی و خستگیِ اجتماعی که بعد از کودتای 28 مرداد یقهی مردمان را گرفته بود. داستانهای این مجموعه بیشتر روایتِ آدمهاست؛ روایتِ شخصیتهای متفاوت از آنچه پیشتر گفته شده. حوادث و ماجراها در این مجموعه نقش دوم را دارند. حتی در داستان «سراسر حادثه» نیز برخلاف نامش، چنین است. «سراسر حادثه» ماجرای خانهای مستاجرنشین است. مادر و سه پسرش که مالک ساختمان هستند، دو برادر به نامهای بلبل و درویش، مازیار مستاجری تنها و در نهایت مهاجر و همسرش که همه مستاجران این خانهاند. ترکیبی شلوغ، غریب و آشفته که با شخصیتهای عجیبی که هر کدام از این افراد دارند، حکایتی پیچیدهتر میسازد. حادثهی داستان مهمانی یلدایی است که با مستی صاحبخانه و مهمانها به آشوب کشیده میشود. نه در این مستی چیز خاصی افشا میشود، نه در ظاهر اتفاق ویژهای میافتد. اما حادثهای عظیم به واقع در جایی رخ میدهد.
داستان «سراسر حادثه» پر از تقابل است. شخصیتها را جدای از تقابل زنانه – مردانه، میتوان جفت به جفت در مقابل هم قرار داد. درویش و بهروز با رابطهی مریدی و مرادی مضحکشان در یک طرف ماجرا هستند. رابطهای که خود درویش که مراد است به آن اعتقادی ندارد و نه از روی فضیلت یکی و طلب یکی دیگر، که بیشتر از سر بیکاری هر دوی آنها به وجود آمده است. در طرف دیگر ماجرا برادربزرگتر و مهاجر هستند که به ظاهر عقلای جمع و بزرگتران مجلساند. مرید و مراد طرفدار شرقاند و بزرگترها طرفدار غرب، یک گروه دنبال تفکر و منفعت و کار، دیگری دنبال رها کردن همه چیز. میان این دو گروه، مازیار و بلبل جفت بیطرف و منفعل داستاناند. هرچند که انفعال این دو با دو زن ساختمان متفاوت است، چون این دو در جمع حضور دارند و حرف میزنند، اما دو زن حضورشان در جمع تاثیری ندارد. تمامی این تقابلها در یک ساختمان و حضور موش معلوم الحال در پایان، نشانگان سمبلیک بودن داستان را تکمیل میکند. ساختمانی که بدل از جامعه است. مردمانی که هر کدام گرفتارِ حال خویش و درگیر با اطرافیان و ناتوان در برقراری ارتباط صحیح هستند. جمعی که خودش هم نمیداند چه هست و چه نیست. و مسعود تک افتادهی این جمع، نشان نسل آیندهای که هیچ راه فراری ندارد و تمام عمر محکوم به بودن با چنین جمعی و یکی مثل آنها شدن است. این جمع نامتجانس همان اتوبوسی که راه میافتد و در آخر خدا میداند به کدام دره خواهد افتاد. شرح حالی از تمام جامعهی حول و حوش نگارش داستان است. اما چنین روایتی از جامعه پیش از «سراسر حادثه» و پس از آن هم بسیار بوده است. آنچه که داستان را متفاوت میکند، وجه سمبولیک آن و یا انعکاس شرایط جامعه نیست، که آن هم هست اما فراتر از آن، قدرت ساخت چنین جمعی است که «سراسر حادثه» را یک حادثه میکند، وگرنه اینکه نه پیرنگ طبق عرف است و نه گره و گره گشایی چندان پررنگ. به ظاهر هم تعداد شخصیتها برای یک داستان کوتاه زیاد است، اما همین آشفتگی بخشی از ساختار معنایی داستان است. تک به تک افراد نه آنچنان خاص و یگانهاند که به شخصیت نزدیک شده باشند و نه چنان در قالبی فرو رفته که تیپ باشند. سایهای از هر کدام را میتوان در گروهی از جامعه دید اما بیشتر میتوان گفت تمامی این جمع حضوری برساخته از جهان خاص این داستان دارند. دیوانگی هر کدام در کنار مضحک بودن دیگری معنا و منطق پیدا میکند. شخصیتهایی اغراق شده، به هجو کشیده شده و متناقض که یا مثل مهاجر پس از مستی خود را افشا میکنند یا مثل مازیار بلاتکلیف میان روشنفکری و یاوه گویی میمانند. هیچ کدام نه ادعایی دارند و نه بار اضافهای را به دوش میکشند، همه به یک اندازه هیچاند در تقلای بودن. طنز داستان نه در موقعیت که در شدت فرومایگی و بیهودگی تک به تک این شخصیتهاست. نثر ویژهی داستان نیز این فضای هجو و طنز را تشدید میکند. کلام متکلف و متبخترانه از یک سو و عربدهکشیهای بعد از مستی از یک سو. گفت و گوهای چاپلوسانه و همه بحثهای بیهودهای که باز میشود و بی فایده رها میشود. به هست و نیست هیچ حرفی و ماجرایی و حضوری در این داستان نمیتوان دل بست که همه چیز با یک دعوا و مستی و فراموشی رشتهی سخن تغییر میکند. حتی روحیهی مادر که ناتوان از فراموش کردن رشتهی اصلی کلام است، تلویحا توسط راوی نهی میشود. راویای که خودش دربارهی تک به تک افراد نظری مستقل دارد و دور از انصاف نیست او را هم یکی از شخصیت های داستان بدانیم، نه فقط راوی ماجرا. چنین آشفته بازارِ پرصدایی، فضایی پرتنش میسازد تا هر کدام از شخصیتهای داستان ساز ناکوک خود را بزند و از صحنه برود. ساخت چنین شخصیتهایی که ملغمهای از بیهوده بودن و یاوه سرایی و تناقض هستند و ساخت جهانی باور پذیر از تمام اغراقها و مضحک بودن شخصیتها، حادثهی اصلی و بیتکرار داستان «سراسر حادثه» است.
* این یادداشت پشتر در سایت کاوه فولادینسب منتشر شده است.
http://kavehfouladinasab.ir/n-90721-a/