این گور خالی است*
توصیف، کشمکش و گره افکنی، درونمایه، استفادهی درست از زبان و چیزهایی از این دست، داستان خوب را میسازند. قاعدتاً نویسندهی خوب هم، کسی است که بتواند بهترین استفاده را از مجموع این تکنیکها داشته باشد؛ بعد از اینها اگر عنصری بومی، حرفی تازه، شخصیتی متفاوت و چیزکی از این دست به داستان اضافه شود، آنوقت اثر یک سر و گردن از بقیه کارها بالاتر رفته و ماندگار میشود و در یادها می ماند. اما همیشه هم قدرت اثر یا مهارت نویسنده تضمینی برای به یادآوریاش نیست، گاهی بعضیها بی دلیل دیده میشوند و بعضی بی دلیل فراموش. امیرحسین روحی نویسندهای شناخته شده برای عموم مردم نیست و به سختی میتوان کارهای او را پیدا کرد. دلیل این فراموشی هم چندان به ادبیات ربطی ندارد.
داستان «برمزاری بیدار» یکی از آثار اوست. داستان در حجم نوشتار و بازهی زمانی رخداد بسیار کوتاه است و در جاده رخ میدهد. دو مرد و یک زن، مسافران اتوبوسی در میانهی کویر و به مقصد زیارتگاهی قدیمی هستند. «بر مزاری بیدار» با توصیف شروع میشود. توصیف بقعه که در میانهی کویر است، تاریخچهاش و باقی شرایط. زبان پرطمطراق و سنگین است و به نظر میرسد در این عمدی هست. چرا که بعدتر در دیالوگها روانی کلام و دقت در لحن را میبینیم. پس نویسنده زبان و کلام را میشناسد اما عامدانه در داستانش (خصوصا ابتدای آن) از چنین زبان سختی استفاده کرده است. این کار میان خواننده و داستان فاصله میاندازد، فاصلهی سردی که مشابهش میان مسافران و راننده است. در صفحهی دوم داستان به مسافران میرسیم. مرد سن و سال داری که از دیدن نشانههای بقعه شاد است و مرد جوان که زودتر و پیشتر همه نشانهها را دریافته و مطمئن است که بقعه و مسیر درست است. دفینه اما گنج مادیست یا معنوی و این دو به همراهی زنی جوان و زیبا، به چه هدفی به بقعه میروند؟ اینها گشوده نمیشود. سه راهور، دو مرد و یک زن، نشانههای زیادی میتواند داشته باشد. حکایات عرفانی بسیاری با چنین رهروانی داشتهایم، اما داستان مجال نمیدهد که روی مسافران مکث کنیم.
میانهی صفحهی دوم به رانندهی اتوبوس میرسیم. مردی که ناظرِ رفتن است. پرس و جویی میکند و زن مختصر جوابی میدهد و کلام میانشان جان نگرفته، میخشکد. راننده است و مسیر و میل به رهایی از مسافرانی مرموز که شاید برای تاراج میروند و شاید میدانند و بینا شدهاند و راننده از همین به هول میافتد. ادامهی ماجرا شرح همینهاست و در صفحهی سوم داستان تمام میشود. داستان کشمکشی ندارد، گرهی ندارد که به گشودنش نیاز باشد. شخصیتهایش همه در هالهای پوشیده شدهاند و فقط متولی بقعه که نیست، در خلال نگفتنهای راننده بیشتر از همه شناسانده میشود. فردی کر و کور و لال که شنیدهها دربارهاش میگویند چنین هم نیست و خودش را اینطور نشان میدهد. شخصیتی رهاشده که خود را وقف بقعهای کرده که نه نشانی دارد و نه نامی. « بر مزاری بیدار» نقل حکایات عرفانی ایرانی است، حکایاتی در باب سفرهای سالکان و مقصدهای مرموز، رهروانی پوشیده در پرده، مانند همین سه نفر که نمیدانیم قصدشان مادی است یا معنوی، فقط میدانیم نه مسیر برایشان غریبه است و نه مقصد، راوی در جایی میگوید بر خلاف محیطهای غریبه که مردان جواب میدهند، در اتوبوس زن پاسخ راننده را میدهد. آنها پیشتر نیامده بودند، اینرا هم میدانیم؛ اما چیزی برایشان تازه نیست، آنطور که باید باشد. بیشتر چیزی گشوده نمیشود. پیشنهی فرهنگیمان، داستانهای عرفانیِ در گنجه مانده و به دنیای معاصر نرسیده در ذهنمان میگوید که اینها سالکاند و مسیر به مقصد همان بیداری است که بیدار شدهاش از جهان میبُرَد و کر و کور و لال میشود، اما داستان چیز بیشتری نمیگوید. همه قدرتش، همه داستانش و فضایی که این قلم توانا میتواند بسازد، جایی در ذهن نویسنده میماند و اثر را ابتر میکند. «برمزاری بیدار» ریشهای عمیق، باغبانی توانا و شاخههایی نازک و بیجان دارد.
*این یادداشت پیشتر در سایت کاوه فولادینسب منتشر شده است.
http://kavehfouladinasab.ir/n-00103-a/