تطور آقای مفتش

یک روز که آقای مفتش از خواب بیدار شد، دلتنگی عمیقی برای سوژه‌‌ی پرونده شماره‌‌ی 9/12356 در خود احساس کرد. دلتنگی جاسوس برای سوژه‌‌ی پرونده‌‌اش نه عجیب است و نه غریب. بعد از دهه‌‌ها جنگ سرد در جهان و انواع حکومت‌‌های دیکتاتوری، حالا می‌‌دانیم که وابستگی در کمین جاسوس‌‌هاست، اما آقای مفتش این‌‌ را نمی‌‌دانست. چون گلشیری داستان «مردی با کراوات سرخ» را که در سال 1347 نوشت و جهان به اندازه‌‌ی امروز به خودش جاسوسی ندیده بود. تباهی و سیاهی شروع شده بود اما هنوز به عمیقی و پررنگی حالا نبود. آقای مفتش در «مردی با کراوات سرخ» پشت میزکارش می‌‌نشیند و گزارش پرونده را برای مافوق می‌‌نویسند. آنچه ما از داستان می‌‌خوانیم همین نامه یا در واقع گزارش مکتوب است. او کارمندی وظیفه شناس است که صادقانه و خالصانه در خدمت آن اداره‌‌ی فخیمه، کارش را انجام داده و حالا حتی کج‌‌روی‌‌های خودش را هم گزارش می‌‌کند. بله، مفتش هم کارمند است و کارمند خوبش آن است که سر وگوشش نجنبد و دستورات را انجام بدهد. مرد پرونده‌‌ی او، آقای س.م.، اهل مطالعه است و از میان تمام اعمال و رفتارش همین یکی ظاهرا با قوانین جور در نمی‌‌آید وگرنه به جز آن، هر چه می‌‌فهمیم از تنهایی و انزوا و مختصر درامد ملک و امالکش است. همه‌‌ی این خصایص و رفتارِ آقای س.م. را از خلال تعاریف گزارش می‌‌فهمیم. گزارشی که جا­به­‌جا بذری می­‌کارد و نیمه حرفی را می­‌گوید اما موکولش می­‌کند به آینده تا خواننده را دنبال خود بکشاند. آقای مفتش ناظر کارهای سوژه‌­اش بوده و حالا در جایگاه راوی داستان حتی از درونیات او به وقت احوال پرسی با رهگذران هم به خواننده‌‌ی داستان گزارش می‌‌دهد. گزارش‌‌هایی جزء به جزء و حتی بهتر از وقتی که خود آقای س.م. با آن سیر مداوم در عالم هپروت بخواهد از خودش حرف بزند. اعتبار این گزارش‌‌ها برای مافوق‌‌های داستان، حتمی است اما برای خواننده همان‌قدر می‌‌تواند معتبر باشد که یک راوی با چنین شرایطی اعتبار دارد؛ نه آنقدر حتمی نه آنقدر بی‌‌اعتبار. مامورِ این داستان آدم کارکشته‌‌ای است که حتی برای اصلاح قوانین اداره‌‌اش هم ایده‌‌ه‌ایی دارد. کار او برایش فقط کار نیست، سبک زندگی‌‌اش شده است. خوب می‌‌داند که چطور درباره‌‌ی سوژه اطلاعات جمع کند، حد و حدود و خطرات کارش را می‌‌شناسد و می‌‌داند کسی در جایگاه او حق عرق‌خوری ندارد. حواسش باید جمع باشد که بتواند از هر نشانه‌‌ای سرنخ بیرون بکشد، از حرف‌‌های کسبه‌‌محل گرفته تا رهگذران و همسایه؛ ولی خب حالا کمی چشم‌‌چرانی راه دوری نمی‌‌رود. اول از همه چشمش زن همسایه‌‌ی آقای س.م. را می ‌‌گیرد. برعکس زن همسایه‌‌ی خودش که روبگیر و نازیباست، همسایه‌‌ی سوژه هم زیباست و هم در نمایش آن سخت‌‌گیر نیست و این لوندی زن زمانیست که مامور هنوز آقای س.م. را از نزدیک ندیده است.  کار آقای مفتش این است که کم‌کم به سوژه نزدیک شود. این مرحله‌به‌مرحله نزدیک شدن نشانه‌‌هایی از شباهت میانشان را آشکار می‌‌کند. شباهت‌‌هایی که خودِ مامور فقط گزارششان می‌‌کند و هیچ به آن‌ها توجهی ندارد. اما کار از شباهت بالاتر می‌‌رود. بعد از دوسه بار هم پیاله شدن، دیگر آقای س.م. سوژه نیست، رفیق است یا آروزهای نزیسته‌‌ی مامور است که حالا صورتی انسانی گرفته. رهایی و بی‌‌قیدی در عین حال بخششی که در او هست و مامور به آن نیاز دارد. آقای س.م. برای او حکم کشیشی را پیدا می‌‌کند که می‌‌تواند بودنش را اعتراف کند و مطمئن باشد که بخشیده می‌‌شود. مامور در شخصیت آقای س.م. حل می‌‌شود یا اصلا از ابتدا هم سوژه‌‌ای در کار نبوده است. یکی شدن‌‌ها با اشارات کوچکی آغاز می‌‌شود. زخم کردن صورت وقت اصلاح که نشان می‌‌دهد آقای مفتش به سفارش آقای س.م. به ریش گذاشتن متمایل شده است. تا روپوشاندن زن همسایه که نشان می‌‌دهد محیط برای هر دو در حال یکسان شدن است؛ تا در نهایت  دمی به دود گرفتن‌‌های شبانه‌‌ی هردویشان. مامور دیگر آنقدر با سوژه­اش درگیر شده که قوانین را زیرپا می­‌گذارد و مست می­‌کند و در اوج مستی، خود را به سوژه‌‌ی تحقیقی‌‌اش افشا می‌‌کند و این­‌کار برخلاف انتظار دوستی‌‌شان را عمیق‌‌تر هم می‌‌کند. اما این دوستی مانع از کار نیست. کاری که خواننده تا انتها نمی‌‌فهمد دلیلش چیست. سوژه جز بیکارگی چه جرمی دارد؟ در نهایت آقای مفتش سیر تا پیاز گفتار و رفتار خودش و سوژه‌‌ی پرونده را برای مافوق گزارش می‌‌کند تا کارش تمام شده و عصر دوباره به دیدار این دوست تازه برود. او تغییر کرده است، دیگر آن مامور سابق نخواهد شد و شخصی جدید است زیر سایه­‌ی غریبه­‌ای مرموز و وازده و بریده از دنیا.

 

این یادداشت پیش‌تر در سایت کاوه‌نامه منتشر شده است.

http://kavehfouladinasab.ir/n-91015-d/


برچسب‌ها: داستان کوتاه ایرانی, بازآفرینی واقعیت اثر سپانلو, پوشه
نوشته شده توسط نوری در جمعه چهاردهم خرداد ۱۴۰۰ |